|
|
|
دست نوشته های از زیر باران |
|
تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است. پس روزهایمان همین قدر بود؟ و زندگی آنقدر کوچک شد تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم افتادیم...
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 2:35 توسط وجیهه مریم عطیه
|
دست
خودت نیست یه چیزی بگم دلم واسه وبلاگمون خیلی تنگ شده بود!
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 2:12 توسط وجیهه مریم عطیه
|
باران باشد تو باشی یک خیابان بی انتها باشد... به دنیا میگویم خداحافظ گروس عبدالملکیان پ.ن به من باشه باران هم نبود نبود فقط تو باشی از خود چهارراه برق تا آخر سیمتری رو میام از خود کوهسنگی تا خود تقی آباد میام از هر جا تو بگی تا هر جا تو بگی میام
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 3:8 توسط وجیهه مریم عطیه
|
سلام به بروبکس خودمون دلم واستون تنگ شده!!! از مسیجو آف لاینم که خبری نیست! خلاصه دل تنگی با من است و من بی شما !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 18:5 توسط وجیهه مریم عطیه
|
اخیرا سه عدد کنکور داده ایم ... دو عدد دیگر در راه هست.. خیلی حال داد البته حال هم گرفت در کل میشه گفت یک تجربه خیلی خوب بود ولی اعصاب خرد کنی هم بود مشکل هم زیاد داشت یکش اینه که هنوز گردنم درد میکنه با اینکه دیروز کنکور دادم ولی... تو راه که داشتم میرفتم فقط از خدا میخواستم که امسال سال اخری باشه که کنکور ایران میدم ذهنمان بد جور مشغوله حس و حال نوشتن نیست! شاید ادامه داشته باشد وجی به حول قوه الهی ادامه داشت... اولین تجربه مون خیلی وحشتناک بود و در یک کلام "تر" زدیم توش.. چه حس وحشتناکی بود وقتی جلو اسمم نوشته بود مردود ..اره مردود...! سراسری که مردود شدم نه تجربی نه هنر و زبان قبول شدم.. خیلی نامردیه(!) خب میمونه دانشگاه آزاد اسلامی که مامائی و شیمی کاربردی قبول شدم(زحمت کشیدم) البته اگه واسه انتخاب اول دانشگاه آزاد یکم بیشتر دقت میکردم بهتر بود... کلا من همیشه تو همین انتخاب اولا تر میزنم.... خب اینا مهم نیست مهم اینکه که تجربه کسب کردم یک مثل معروف هست میگه هر چه قدر تجربه اول تلخ تر باشه بهتره!
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 15:30 توسط وجیهه مریم عطیه
|
امسال ما رو بد جور جو درس خوندن گرفته بود برای همین جو گرفت و دل و زدیم به دریا اینبار سیزده بدر با اهل بیت نرفتیم بیرون تک و تنها موندیم فی بیت اهل بیت ساعت 3 بعد از ظهر روز دوازدهم رفتن من موندم و خونه و تنهایی و عشق و حال.....(شد 4 تا و ....) اول که اونا رفتن ما رو خیلی جو گرفت و رفتم سراغ "دین و زندگی" اونم دین و زندگی سوم شروع کردم به خوندن دیدم زیادی خوندم گفتم یکم برم پشت نت ببینم دنیا دست کیه رفتم نشستم و ساعت مثل همیشه که میای نت خیلی زود گذشت و حدودا شد هشت و نیم که دل کنیدم و بلند شدم رفتم یک ساندویچ کالباس خوردم بعدش یکم دوباره درس خوندم بعدش دوباره کامی و مقداری موسقی گوش دادم (اونم با صدای بلند خیلی حال داد ادم حسش میگره آهنگ"خونه خالی خونه تنها"ی مرجان و گوش کنه) و البته با دوست عزیز تر از بلبل مان منثوره خانم نیز یکم گپ تلفنی داشتیم بعد رفتم پای تی وی یک فیلم نیمه توپ دیدم بعد دوباره امدم سراغ کامی البته نه دقیقا بعدش اون وقت ساعت دو نیم بود اومدم دیدم یکی on اون وقت شب که اصلا انتظار شو نداشتم خلاصه نشستم یکم با اون چت کردیم و چرت و پرت گفتیم تا.... بعدش دیگه اومدم لالا کردم ...............تا فردا ظهر ساعت یک بیدار شدم خدایش عجب حالی میده هیچکس نیست بهت گیر بده تا لنگ ظهر بخوابی(خدایشش خیلی حال داد) خب ظهر که بیدار شدم اول رفتم حموم بعد اومدم دوباره ساندویچ کالباس خوردم(اخه چیز دیگه نداشتیم منم آشپزی بلد نیستم :d) بعد با یک بنده خدای رفتیم حرم(نه خالی بستم تنهای تنها رفتم من از اونای نیستم تا یک موقعیت گیر بیاد سریع سو استفاده کنم) تا حالا تو عمرم روز سیزده بدر خیابونا رو ندیده بودم که دیدم مغازه ها که همه بسته ولی نزدیک حرم اکثرا باز بود تو حرمم مثل همیشه تو همون جایی که همیشه با بچه ها میرفتیم رفتم نشستم یادم اومد من اصلا نماز ظهر و نخوندم بعد از اینکه نماز خوندم یکم فکر کردم به فلسفه ی وجودی انسان والبته خیلی چیزای دیگه............:دی بعدش ام که برگشتم یک کوچولو درس خوندم بعد اومدم اینجا و الان دارم اینو مینویسم(همراه با گوش کردن آهنگ زلف بر باد محسن نامجو) فکر کنم اونا هم اومدن صدای ماشین میاد (اره خودشونن من برم براشون چای بریزم خیلی خسته اند)خلاصه خیلی خوب بود تجربه واقعا با حالی بود:دی
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 19:28 توسط وجیهه مریم عطیه
|
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم ،چون آنها با عشق میرقصند،اما پدر و مادر من از روی عادت نماز می خوانند. علی شریعتی
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 13:25 توسط وجیهه مریم عطیه
|
عجب خلاقیت و ابتکاری داشته جون داداش!
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 23:53 توسط وجیهه مریم عطیه
|
today as i was saying my prayer and blessing again i felt that i love you more than anyone specially when i remind a part of your kindness help me not to think about someone else axe pt you why when i have you i think about someone else that i can talk to and he talk to me too sometimes i think cause you don't talk with me you don't love me however you show it by anything else I'm guilty that i didn't understand you are that one that i can love trust and rely all together i really didn't know that you are everything you were that one that helped me to be successful you were that one that reduced my sadness you were that one that helped to understand what is love God I love you Atie
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 18:42 توسط وجیهه مریم عطیه
|
دقت کردین این روزا اوضای خاستگاری و نامزدی خیلی زیاد شده بله دیگه داریم به محرم نزدیک میشیم همه به فکر افتادن تو مدرسه ما هر روز صبح که میریم مبینم اتفاقات جدید افتاده امروز خیلی کف کردم هنوز باور نمیشه مهلا یعنی خود مهلا میخواد عروس بشه من که باورم نمیشه صبح که رفتم سرکلاش دیدم باز سمینار دارن و درحال بحث اند فهمیدم بله واسه مهلا خانوم یک خاستگار تپل اومده بعد از کلی کف کردن فکر کردم همش در حد یک حرف هست و فقط بین ماماناشونه دیدم که نخیر قضیه خیلی جدی تره خود مهلا خانوم هم رفته با پسره صحبت کرده و تا صبح توان خواب از شدت بوی عطر آقا داماد که تو اتاقش پیچیده بوده نداشته... البته این یکیش بود دیگر دوستمان خانوم ایکس ( به منظور شناخته نشدن توسط خواهر محترمه ی منصوره) بعد از چهار و اندی سال از رفاقت با زیدشان بلاخره مادر محترم زیدشان راضی شدند که ایشان را به عنوان اولین عروس خانواده انتخاب نمایند. طی یک مراسم رسمی مادر ایشان به همراه دایی و زندایی ایشان به درب مدرسه اماده بودنند و دوستمان را دیده اند و پسندیدند البته این فقط نصف راهه تا کی بشه بابای دوستم راضی بشه تا کی بشه خواهر بزرگترش نیز ازدواج کند خدا میدونه خدا بهش صبر بده(چرا نوع بیانم عوض شد؟) دوست دیگرمان البته دوست دوست به معنای واقعی نیست فقط یک همکلاسیست ولی خب به هر حال فقط دو میز با ما فاصله دارد ایشون دیگر واقعا عروس شده اند و همین شنبه میخوایند بروند به حرم مطهر رضوی و عقد کنند البته برای دوست دیگرمان هم یک خاستگاری در پیت اماده است از همانی های که مادران و خوهران به آریشگاه های زنانه رفته اند و دختر انتخاب میکنن(همونای که من خیلی بدم میاید) این از دوستان خودمان البته دو عدد از دوستانمان نیز برای برادر های خود به خواستگاری رفته اند و یکنفر هم دو خاستگار برای خواهرش همزمان امده است ولی خواهرش عروس نمیشود و میگوید باید با هم عروس شویم(عجب خواهر اسکولی دارد نه؟) خلاصه این روزا بحث ازدواج و خواستگاری و آیین همسرداری خیلی شدید شده البته خود مدرسه هم به شدت آن افزوده بر در و دیوارهای آن انواع و اقسام این گونه پوستر ها زده اند و البته اطلاعیه یک دوره کلاس های پیش از ازدواج گذاشته اند البته رایگان(چون عمرا مشهدی جماعت پول بدن عشق چیزای مفتن) پاورقی: تپل به معنای مجازی کلمه است منظور از خاستگار تپل یعنی بسیار زیبا خوشتیپ و صد البته پولدار در ضمن عنوان این پست از کتاب دین و زندگی سال سوم دوره متوسطه انتخاب شده گفتم بگم عذر شرعی نداشته باشه راستی نمیخواستم با این لهجه بنویسم (مثل منصوره!) ولی چی کار کنم هی همینجوری میشد وجی
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 18:20 توسط وجیهه مریم عطیه
|
|